|
صلیب نقره ای(مطالب ادبی علمی...اخلاقی...معرفتی)
به نظر می رسد با فراگيرتر شدن بكارگيری كامپيوتر تعداد كسانيكه از مشكلات چشمی و بينایی رنج مي برند روبه افزايش باشد. مهمترين علائم عبارتند از: خستگی چشم، خشكی چشم، سوزش، اشك ريزش و تاری ديد. همچنين ممكن است سبب درد در گردن و شانه ها نيز بشود. با رعايت تو به نظر می رسد با فراگيرتر شدن بكارگيری كامپيوتر تعداد كسانيكه از مشكلات چشمی و بينایی رنج مي برند روبه افزايش باشد. مهمترين علائم عبارتند از: خستگی چشم، خشكی چشم، سوزش، اشك ريزش و تاری ديد. همچنين ممكن است سبب درد در گردن و شانه ها نيز بشود. با رعايت توصيه های زير می توان تا حد بسيار زيادی از آسيب های چشمی جلوگيری کرد: ۱. سعی كنيد بطور ارادی پلك بزنيد. اين كار سبب مي شود سطح چشم شما با اشك آغشته شده و خشك نشود. در صورتيكه مشكل شما شديد باشد مي توانيد از قطره های اشك مصنوعی استفاده كنيد. ۲. مركز مانيتور بايد حدود ۱۰ تا ۲۰ سانتي متر پايين تر چشمان شما باشد. اين وضعيت علاوه بر اينكه باعث مي شود پلك ها پايين تر قرار گيرند و سطح كمتری از چشم در معرض هوا باشد. از خستگی گردن و شانه ها نيز مي كاهد. در اين موارد هم بايد مانيتور را در ارتفاع مناسب قرار داد و هم ارتفاع صندلی را نسبت به ميزكار تنظيم كرد بطوريكه ساعد شما هنگام كار با keyboard موازی با سطح زمين باشد. ۳. مانيتور خود را طوری قرار دهيد كه نور پنجره يا روشنايی اتاق به آن نتابد. هنگام كار با كامپيوتر سعی كنيد پرده ها را بكشيد و روشنايی اتاق را نيز به نصف وضعيت معمولی كاهش دهيد. ۴. به چشمان خود استراحت دهيد. سعی كنيد هر ۵ تا ۱۰ دقيقه چشم خود را از مانيتور برداشته و به مدت ۵ تا ۱۰ ثانيه به نقطه ای دور نگاه كنيد. اين كار سبب استراحت عضلات چشم مي شود. همچنين به شما وقت مي دهد پلك بزنيد و سطح چشم شما مرطوب شود. ۵. اگر مجبوريد كه متناوبا به يك صفحه نوشته و مانيتور نگاه كنيد (خصوصا در مورد تايپيست ها) ممكن است چشم شما خسته شود زيرا بايد تطابق خود را تغيير دهد. برای جلوگيری از اين مسأله سعی كنيد صفحه نوشته شده را در حداقل فاصله و هم سطح با مانيتور قرار دهيد. برای اينكار مي توانيد از copyholder استفاده كنيد. ۶. فاصله مانيتور با چشمان شما بايد ۵۰ تا ۶۰ سانتي متر باشد. ۷. روشنايی و كنتراست مانيتور خود را تنظيم كنيد. ميزان روشنايی مانيتور بايد با روشنايی اتاق هماهنگی داشته باشد. يك روش برای تنظيم روشنايی مانيتور اين است كه به يك صفحه وب با زمينه سفيد نگاه كنيد. اگر سفيدی صفحه برای شما مثل يك منبع نور است روشنايی مانيتور زياد است و بايد آن را كم كنيد. در مقابل، اگر صفحه كمی خاكستری به نظر مي رسد روشنايی را زياد كنيد. ۸. اگر علي رغم رعايت توصيه های گفته شده باز هم دچار علائم هستيد مي توانيد از عينك های مخصوص استفاده كنيد زيرا گاهی مشكل در ديد متوسط است. ما بطور معمول كمتر از ديد متوسط استفاده مي كنيم زيرا بيشتر اوقات يا اشياء دور را نگاه می کنيم و يا اشياء نزديك. ولی مانيتور كامپيوتر دقيقا در فاصله ای از چشم قرار مي گيرد كه مربوط به ديد متوسط است. برای دريافت عينك مناسب كامپيوتر به چشم پزشك مراجعه كنيد. ۹. هنگام كار با كامپيوتر سعی كنيد گردن خود را راست نگهداشته و شانه را عقب بدهيد. قوز كردن هنگام كار طولانی با كامپيوتر سبب دردهای گردن و شانه ها مي شود. كاملا پشت خود را به صندلی بچسبانيد. همچنين ارتفاع صندلی خود را طوری تنظيم كنيد كه كف پاها روی زمين قرار داشته و زانوی شما در زاويه ۹۰ درجه قرار داشته باشد. Keyboard و Mouse بايد پايين تر از آرنج و نزديك دستان شما قرار داشته باشد
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن ، کافه ی کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه." بیایید هر کدام از ما زنجیر عشقی بسازیم که تا بی نهایت ادامه داشته باشد .
حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند. حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد. حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و بی تاب و چرخان. و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است. و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد. و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد. و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند . و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت ****************************** حسادت مي كنم به چشمان معصومت كه هميشه از آنها عشق تو را درك كرده ام تقديم به چشمانت
1- عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند ( لوگان پارسال اسميت ) . 2- هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند ( لوگان پارسال اسميت ) . 3 - جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است ( سايمن استرانسکي ) . 4 - پول همه چيز زندگي نيست اما مي تواند همه چيز را بخرد ( ادموند استاکول ) . 5 - ازدواج عوام ، آنان را از شخصيت تهي و از خصوصيات اخلاقي خالي مي کند ( رابرت لويي استيونسن ) . 6 - ازدواج مکالمه ي طولاني دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره مي انجامد ( رابرت لويي استيونسن ) . 7 - جامعه ي آزاد جامعه اي است که افراد منزوي در آن امنيت کامل داشته باشند ( آدالي استيونسن ) . 8 - براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است ( آدالي استيونسن ) . 9 - انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول ( جيمز استفنر ) . 10 - يک مرد بدون زن مثل ماهي بدون آب است اما يک زن بدون مرد مانند يک ماهي بدون دوچرخه است (گلوريا استاين ) .
بادهای بهاری چه زود اشکهای ابربهار راپاک کرد و به سفرشرق فرستاد گویی ابر به جستجوی خورشید بود در مکان طلوع .ونمیدانست خورشید بیچاره خودش در غرب گمشده ای دارد پیدا ناشدنی ومکرر میجوید اورا .باران رفت ولی زلالیش را فراموش کرد باخود ببرد وتو باتمام وجود هوا را پاکتر از همیشه میبینی بر خود خرده مگیر که چرا عاشق شد ه ای که خرده بر بهار وارد است و هوای عاشقانه اش وتنها عشق مجازی را یارای درک این همه شکوه نمیبینم که گشته ایم نبود نگرد که نیست. وبرای درکش بسوی اوی حقیقی باید رفت وبخواهیم ونخواهیم بسویش درحال حرکتیم وهمه عاشق .
میچکد اشک ابر بهاری روی شیشه مثل باران و چه پاک میشوید شیشه را باران زلال .کمی دورتر گل سرخ به حال و احوال ابر گریان نظاره میکند آنقدر که شبنم گونه هایش را تر میکند .شبنم را طاقت تمام شد و به زبان آمد و از گل پرسید برگهای به این سرخی وپاکی را چه نیاز به این همه شستشو .گل سرخ که نمیتوانست حرفی بزند از بغض فقط به ابر گریان آسمان اشاره و باز شبنم بود که برگهای گل سرخ را میشست یادم باشد گفته بودم میخواهم بگونه شبنم بهاری وجودی پاک را تجربه کنم وتو ای ابلیس از من فاصله بگیر یادم باشد ابلیس توبه را دوست نمیدارد پس من توبه کار میشوم وتو ای ابلیس در توبه بروی خودت بسته ای یادم باشد نسیان آفت شکوفه های بهار انسانیت است وتو ای ابلیس انسانها را همراه انسانیت نمی پسندی یادم باشد روزگاری با ابلیس دوست بودم و توای ابلیس آن روزگار با من چها که نکردی یادم باشد دیگر با دشمنم دوستی نکنم وتو ای ابلیس من را یگانه دشمنی . باز باران بی ترانه
حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند. حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد. حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و بی تاب و چرخان. و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است. و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد. و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد. و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند . و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت ****************************** حسادت مي كنم به چشمان معصومت كه هميشه از آنها عشق تو را درك كرده ام تقديم به چشمانت 1- عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند ( لوگان پارسال اسميت ) . 2- هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند ( لوگان پارسال اسميت ) . 3 - جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است ( سايمن استرانسکي ) . 4 - پول همه چيز زندگي نيست اما مي تواند همه چيز را بخرد ( ادموند استاکول ) . 5 - ازدواج عوام ، آنان را از شخصيت تهي و از خصوصيات اخلاقي خالي مي کند ( رابرت لويي استيونسن ) . 6 - ازدواج مکالمه ي طولاني دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره مي انجامد ( رابرت لويي استيونسن ) . 7 - جامعه ي آزاد جامعه اي است که افراد منزوي در آن امنيت کامل داشته باشند ( آدالي استيونسن ) . 8 - براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است ( آدالي استيونسن ) . 9 - انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول ( جيمز استفنر ) . 10 - يک مرد بدون زن مثل ماهي بدون آب است اما يک زن بدون مرد مانند يک ماهي بدون دوچرخه است (گلوريا استاين ) .
میچکد اشک ابر بهاری روی شیشه مثل باران و چه پاک میشوید شیشه را باران زلال .کمی دورتر گل سرخ به حال و احوال ابر گریان نظاره میکند آنقدر که شبنم گونه هایش را تر میکند .شبنم را طاقت تمام شد و به زبان آمد و از گل پرسید برگهای به این سرخی وپاکی را چه نیاز به این همه شستشو .گل سرخ که نمیتوانست حرفی بزند از بغض فقط به ابر گریان آسمان اشاره و باز شبنم بود که برگهای گل سرخ را میشست یادم باشد گفته بودم میخواهم بگونه شبنم بهاری وجودی پاک را تجربه کنم وتو ای ابلیس از من فاصله بگیر یادم باشد ابلیس توبه را دوست نمیدارد پس من توبه کار میشوم وتو ای ابلیس در توبه بروی خودت بسته ای یادم باشد نسیان آفت شکوفه های بهار انسانیت است وتو ای ابلیس انسانها را همراه انسانیت نمی پسندی یادم باشد روزگاری با ابلیس دوست بودم و توای ابلیس آن روزگار با من چها که نکردی یادم باشد دیگر با دشمنم دوستی نکنم وتو ای ابلیس من را یگانه دشمنی . باز باران بی ترانه مریم مقدس با عیسای نوزاد در آغوش اش، روی زمین آمد تا از صومعه ای بازدید کند. راهبان خوشحال به صف ایستادند تا به بانوی مقدس و عیسا مسیح ادای احترام کنند: یکی از آنها شعر خواند، دیگری تصاویر زیبایی از کتاب مقدس را نشان داد، راهب دیگری نام تمامی قدیسان را از بر خواند در انتهای صف، راهب فروتنی ایستاده بود که هرگز فرصت آموختن از خردمندان دوران خود را نیافته بود. والدینش مردمی ساده بودند که در سیرک سیار کار می کردند. وقتی نوبت به او رسید، راهبان دیگر، هراسان از اینکه او به تصویری که از آن صومعه ارائه کرده بودند، آسیب برساند، خواستند مراسم ادای احترام را تمام کنند اما او هم می خواست که عشقش را به مریم باکره نشان بدهد. شرمگین، همچنان که نگاه سرزنش بار برادران دیگر را احساس می کرد، چند پرتقال از جیبش بیرون آورد و شروع کرد به پایین و بالا کردن آن ها... . همان طور که در سیرک از والدینش آموخته بود، تردستی کرد تنها آن هنگام بود که عیسای نوزاد لبخند زد و با خوشحالی کف زد. و مریم باکره بازوی خود را تنها به سوی آن راهب فروتن گشود، و به او اجازه داد لختی فرزندش را در آغوش گیرد از کتاب مکتوب نوشته پائولوکوئیلو خدايا ... در اين دنياي خاکي دلهايمان پر از لکه هاي سياه معصيت است که فقط بخشش بيکران توست که اين لکه هاي سياه را به نور و روشنايي تبديل خواهد کرد. خداوندا ، در حضور تو آرام مي گيريم و اعلام مي كنيم كه تو ، تنها خداي اين عالم ، حاكم اين جهان ، قادر مطلق و زمامدار بي چون و چراي خلقت هستي . در حالي كه به قدوسيت مهيب و جلال عظيم تو مي انديشيم و در قدرت بي كران و حاكميت مطلق تو تعميق مي كنيم ، ترس تو را در دل خود جاي مي دهيم ، ترسي آكنده از عشق و احترام . ترا به دليل شخصيت بي نقص ، حكمت بي پايان ، و عدالت مطلقت ستايش مي كنيم و به خاطر رحمت جاودان ، فيض بي همتا ، و خشم عظيم تو در برابر گناه ، تو را مي پرستيم . در دل خود سر تعظيم فرود مي آوريم و در حالي كه زيبايي خيره كننده و شخصيت جذاب تو را مي ستاييم در برابر تو زانو مي زنيم و اعتراف مي كنيم كه بزرگترين نياز ما دستيابي به مكاشفه اي عظيم از وجود تو و محبت پيمايش ناپذير توست . از تو فروتنانه مي خواهيم كه اين نياز را در ما ببيني . دعاي ما اين است كه : طريق خود را به ما بياموز تا تو را بشناسيم و در حضور تو فيض يابيم . از تو سپاسگذاريم كه درخواستهاي صادقانه و قلبي ما را پاسخ خواهي داد ، اي خالق محبت ...ا صلیب نقره ای |+| نوشته شده توسط silvercross در سه شنبه دوم خرداد 1385 و ساعت 5:38 گروه خوني من درياست(براي شيمياييهاي جنگ)
مزارشهداـمشهد-بهمن ماه(توخدامزارهای مناسب برای شهدادرست کنیدآی ...) شهدا رفتند ولي جانبازان را فراموش نكنيد !!!
آدم بالا ميآورد اتل متل یه مادر نحیف و زار و خسته اینم گوش کنید |+| نوشته شده توسط silvercross در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 9:49 اره خسته ام ......
( معرفي يک فيلم ) ( يه نامه ) احساسي كه مي دانم دير يا زود بايد با آن دقيقه ها و ثانيه هاي رنج باري را سپري كنم ! هنوز خواب ميبينم که دوره دوره وفاست...وآدم بهم راست می گويند... که اعتبارعشق به جاست ودنيا به کام آدماست... هنوز توی دنيای من هر آدمی يه عالمه گلو نمی فروشن بهم.... خيلی خسته ام.خيلی خسته تر از اونی که بتونم زندگی روطی کنم. خدايا کمک کن .کمک کن ..کاشکی ميشد...کاشکی می شد دنيا رونگه داشت تا ...تا پياده شم...من که می دانم شبی عمرم به پايان می رسد...نوبت خاموشی من سهل وآسان ميرسد..من که می دانم به دنيا اعنباری نيست... بين مرگ وآدمی قول وقراری نيست...من که می دانم اجل ناخوانده وبيادگر سرزده ميياد و راه فراری نيست...پس چرا؟ پس چرا من عاشق اون نباشم....نه نه ..حتی فکرش ديوونم ميکنه!!! من ساده بودم واما هيچکس حرفای من رونفهميد...من نوشتم از راست و تو نوشتی ازچپ وسط راه رسيديم به هم... اصلا ادم کم کم با غمهاشون کنار ميان.نگرانی بيهوده است.کاش منم ازهمون آدما باشم. چه سعی زیادی از تو ، برای هل دادن من به سمت دور از خودت ...چه سعی زیادی از من برای زیاد نکردن این فاصله ...خدایا کدوممون برنده است ؟ خودت می دوونی که بدون اون نمی تونم ..يادمه يک جمله از فيلم اعتراض مسعود کيميايي خيلي روم تاثير گذاشت : سلامتي سه تن :ناموسو رفيقو وطن ! زندگي ها همواره دارای دو نيمه اند: می دانی چی می ترسم...باز پيغام بزار ان غريبه بگه چقدر نااميد از زندگی وعشق ...اما ان خبر ندار تو بامن چه کرد... اما بازم بي خيال !...حداقل تو خوش باشيد ...از زندگيت لذت ببريد ...بس برای من. صليب نقره ای |+| نوشته شده توسط silvercross در چهارشنبه سوم اسفند 1384 و ساعت 11:47 نوشت شخصی دوستان 4
یادت می آید من تمام مردگان بودم . مردگان تمام پرندگانی که نمی خواندند و تو آوازتمام زندگان بودی و چه زیبا می خواندی وقتی با تمام خودم شنیدمت قبل از آنکه سیل چشمانم تمام دنیا رو ببره. یادت می اید که چقدر زیبایی ؟و من چقدر زیبایی تو را پرستش کنم چقدر؟ و باور کنی ......... و خدا چقدر کوچک است فکر من تویی و ذکر من . و برای تقدیمی به چشمت چه حقیر است تمام مهتاب شبهای دنیا و تو چقدر بزرگی . لصفا برایم یک مشت آب بیاور تا در آن حقارتم را تماشا کنم. یادت می آید که چقدر حقیرم ؟ باید یادت بیاید که آسمان آبی بود و من چقدر تو را دوست دارم و چقدر راحت است منی که تو را نمی شناسد. یادت می آید چقدر زیبایی؟ و چقدر نامت عزیز است؟ صورتکها نمی گذارند تو را ببینم و چقدر چشم من بیهوده است، من معنی کلما ت را نمی فهمم تو معنی کلمات بودی. چه هو هوی کر کننده ای دارد باد و تو چقدر بزرگی. چشمانت ، چشمانت پنجره ای بسته است و چشمهای من چقدر شبها نخوابیدند و تو را در خواب دیدند و باز نخوابیدند و تو هنوز زیبایی . یادت هست که نیا مد نت پایان است؟ پایان تمام کوچکها و من. راستی جاده ها چقدر زیادند و منی که پیامبرش را گم کرده و رسالت تو را انجام میدهد.......... یادت هست که جاده ها چقدر ما را تحمل کرده اند و من چقدر حسرت می خورم، به خاطر نگاههایی که به تو نکردم و تو چقدر بزرگی...... یادت می آید که چقدر زیبایی؟ و من هنوز از راه بندهای زیبا می ترسم و جای خالی و نیمکتهای قدیمی و پنجره ها ی غبار گرفته و از تمام آسمان. من چقدر گشتم تا تو را پیدا نکنم و چقدر گشتم به گرد تو و تو چقدر بزرگی و من هنوز می گردم....................... ممنون ازمهسامهربان مننتظرنوشت دیگران دوستان هستیم.... |+| نوشته شده توسط silvercross در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 3:30 نوشت خودم
يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود غير از خدا هيچکس نبود...
يک نوزاد بدنيا امد...اول اين نوزاد به خاطر رنگ پوست سفيد و زياد تپ ومپل بود اسم يوسف گذاشت ...بعد اسم تغيير کرد...روزها مي گذشت اين يوسف يا همان صليب نقره اي...توي يک خانواده معرفه اين صليب ما بدنيا امدان يوسف ما بچگي اش دوست داشت ..چون همه چيزي پاک بودند و دوست داشتني...ان توي کوچکي هم ادم چه خوب وبد دوست داشت...ان خيلي دوست داشت هم چيز مثل ان زمان باقي بماندوبزرگ نشود...تنها به خاطر بزرگ مي شد که بايد بزرگ مي شد...وهرچي بزرگ تر مي شد مي ديد ادم ويکجور ديگري وتازه با خدا خودش بيشتر اشنا مي شد...خدايي که وقتي بچگي مي دونست هر وقت مامانش اذيت کند بهش مي گفت خدا دوست ندار...ارام بود با ساکت وخجالتي...يک محل بود ويک يوسف که به خاطر خجالتي بوده انش وسادگي بچه محل سعي مي کردند اذيت کند...ولي ان هميشه سعي مي کرد بي تفاوت باش...ان از بچگي هر وقت دلش مي گرفت با خدايش درد دل می کرد و دفترچه دردل هميشه زير تخت خود مخفي مي کرد...يوسف بايد بزرگ مي شد ...مجبور بود بزرگ شد و وقت مدرسه بودبايد می رفت تا بزرگ شود ويک جور از بچگي در بيايد ولي هنوز ان چيزها که توي کودکي توي دلش مي خواست برسه هم نرسيدبود.. یوسف ورفت پشت ميز چوبي نشست و بزرگ شد...بزرگ شد والان دانشجو هست ولی حالا یوسف ما خسته شده ازهم چیزی از نامرده ها خسته شده...ازدست بعضی خسته شده...خدا چرا همیشه این اتفاق برای اون باید بیافتد مگر ان چکار کرده...که همیشه توی روزگار کسی می خواهد اذیت کند چرا یکبارهم خدا به این یوسف ما کمک نمی کنی...روزهای زیاد یادم که غصه کم بود ولی روزهای زیاد یادم روزگار قهر واشتی باعت می شد خنده بر لبای ان قدغن بش ان با یوسف شرط صداقت می بست و ولی همیشه کلمه صداقت لجن مال می کرد...خدا یادت من چیه از تو خواست تحمل...پس چرا ندادحال امد همون جا ایستم که ازتفاضا کمک کرد وقول می دهم که قلب دیگه به کسی قلب ندهم ..خدای یاد هست ولی حیف از وقت گذلشت و برای او انسانیت صبحت کردم...بعض گرفتم چرا باران قطره جاری نمیشه...دلم از بس سفید ازکسی کنیه ندارم چرا تو خدا یک خواست براورده نکردانقدر بعض گلوم گرفت که من بدون باران هم از دارم ازعضه می میرم... صلیب نقره ای به خداوند سوگند از همان روزی که آمدي ، مي دانستم تا آمده اي تا کاخ روياهايم را اينچنين ويرانه کنی زيرا قبل از آمدنت جغدی بر بام خانه ام نشست و با ناله غريبش مژده آمدنت را به من خبر داد |+| نوشته شده توسط silvercross در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 و ساعت 5:16 نوشت شخصی دوستان3
ای که از راز درونم آگاه
گفته های تو مرا می خوانند و من اکنون ز پس آینه ها راز اسرار جهان را به شکوفایی آن دل که به سان سیب است نعره بی نفسش می خوانم راز این دهر هویداست ولی چشم بینایی نیست لیک من گر نکنم فکر عبث شاید انگار کسی در پی گم شده اش میگردد یا به قول حافظ " بوی بهبود زاوضاع جهان می شنوم " بوی تلخیست ومن اوج میگیرم تا فنا گردم نقطه اوج من آن نقطه برگشت من است باز پر می گیرم به امید روزی بکنم دل زجهان میوه تا کال است نکند دل ز درخت پخته جون شد بی نیاز از غیرش میرود تا به سر انجام رسد ................................................. محمد جعفر عسگری
اگر چه مرده ام و سال هاست بر خاک افتاده ام
اگر چه دیگر زیبایی ها را از یاد بردم
اگر چه زمزمه های تلخ دست از خاطرم برداشته اند
اگر چه روحم سرگردان صحرا ها شده است
هنوز وجود بی وجودم بی قرار لحظه های آزادگی است
به یاد می آورم چه قدر در راه آزادگی تاختم
و گره های عرفان را یک به یک گسستم
......به یاد می آورم
از روزهای سر شار از زندگی میگویم
وه چه باشکوه بود
نم نم باران در کوجه های تنگ وبهشتی
سیب سرخ دوستی و نجوای لیلو مجنون
اما
آه از اماها آه از روز های سرد و یخی و کشتن روح های سرزنده
کاش گورم را پیدا کنم
سرگردان اجساد شدم
ممنون ازماندامهربان... منتظرنوشت دوستان دیگرهستیم... |+| نوشته شده توسط silvercross در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 و ساعت 20:56 تو زنده هم كه بودي، شهيد بودي(این نوشت تقدیم به همه ان های که فراموش شده اند)
((بياد دلير مرداني که دربيابان هاي جنوب وبرروي سنگ هاي گداخته از آتش صداميان جان باختند وبا خون خود ايران رانگاه داشتند)) در31 شهريورماه سال 1359رژيم بعث عراق به خيال يک پيروزي آسان رسما به ايران اعلام جنگ داد حمله اي گسترده به غرب وجنوب غرب ايران که آغازگري براي 8سال مقاومت دليرانه بود.8سال نبردي که درآن رزمندگان اين مرز وبوم باهمه کاستي ها ودلشکستگي ها در روز نبرد آنچنان مرد ومردانه جنگيدند که نه تنها چشم دشمن خيره ماند.بلکه خودي وبيگانه رابه تحسين واداشت آشنايان ره عشق ، در اين بحر عميق چه بايد كرد؟ چه بايد گفت؟ چه بايد نوشت وقتي كه كلمات ناتوان از بيان باشند؟ چه سنت مستحسن ولي دشواري است؛ اينكه بايد وقتي بنويسي كه كالبد موضوعت را به خاك سپرده باشي! چقدر سخت است عزت عزيزي را فقط وقتي كه رفته است، مجاز به نوشتن و گفتن باشي. سال 58. |+| نوشته شده توسط silvercross در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 0:41 نوشت شخصی دوستان 2
وه چه زیبا بود زیر نور ماه……………… وه چه زیبا بود زیر نور ماه برق چشمان تو پیدا بود دست من در خواهش دل من جمله تمنا بود باد می امد اسمان می خندید لاله می رقصید در دلم غوغا بود دشت تا خط افق می رفت و افق تا انجا که سراسر همه زیبا بود من ترانه می دیدم و نگاه تو مرا می دید شور بودم من شور شیدا بود زندگی می جوشید از سر زلف تو می بارید عشق می بارید اسمان بودی تو دل من دریا بود از تو پرسیدم تو کجا هستی؟ دور از خانه چرا هستی؟ خواهم امد گفتی، فردا کاش امروز تو هم فردا بود خواستم تا رازها را باز گویم و ندانستم توبودی با خود می گفتم کاشکی ماه من اینجا بود و نبودی تو و ندیدی باز که نگاه من زیر نور ماه سخت تنها بود
و وه چه زیبا بود زیر نو ر ماه ممنون از مهسا مهربان منتظرنوشت زیبا دبگردوستان هستم |+| نوشته شده توسط silvercross در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 23:34 |
|









