|
اره خسته ام ......
( معرفي يک فيلم ) ( يه نامه ) احساسي كه مي دانم دير يا زود بايد با آن دقيقه ها و ثانيه هاي رنج باري را سپري كنم ! هنوز خواب ميبينم که دوره دوره وفاست...وآدم بهم راست می گويند... که اعتبارعشق به جاست ودنيا به کام آدماست... هنوز توی دنيای من هر آدمی يه عالمه گلو نمی فروشن بهم.... خيلی خسته ام.خيلی خسته تر از اونی که بتونم زندگی روطی کنم. خدايا کمک کن .کمک کن ..کاشکی ميشد...کاشکی می شد دنيا رونگه داشت تا ...تا پياده شم...من که می دانم شبی عمرم به پايان می رسد...نوبت خاموشی من سهل وآسان ميرسد..من که می دانم به دنيا اعنباری نيست... بين مرگ وآدمی قول وقراری نيست...من که می دانم اجل ناخوانده وبيادگر سرزده ميياد و راه فراری نيست...پس چرا؟ پس چرا من عاشق اون نباشم....نه نه ..حتی فکرش ديوونم ميکنه!!! من ساده بودم واما هيچکس حرفای من رونفهميد...من نوشتم از راست و تو نوشتی ازچپ وسط راه رسيديم به هم... اصلا ادم کم کم با غمهاشون کنار ميان.نگرانی بيهوده است.کاش منم ازهمون آدما باشم. چه سعی زیادی از تو ، برای هل دادن من به سمت دور از خودت ...چه سعی زیادی از من برای زیاد نکردن این فاصله ...خدایا کدوممون برنده است ؟ خودت می دوونی که بدون اون نمی تونم ..يادمه يک جمله از فيلم اعتراض مسعود کيميايي خيلي روم تاثير گذاشت : سلامتي سه تن :ناموسو رفيقو وطن ! زندگي ها همواره دارای دو نيمه اند: می دانی چی می ترسم...باز پيغام بزار ان غريبه بگه چقدر نااميد از زندگی وعشق ...اما ان خبر ندار تو بامن چه کرد... اما بازم بي خيال !...حداقل تو خوش باشيد ...از زندگيت لذت ببريد ...بس برای من. صليب نقره ای |+| نوشته شده توسط silvercross در چهارشنبه سوم اسفند 1384 و ساعت 11:47 نوشت خودم
يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود غير از خدا هيچکس نبود...
يک نوزاد بدنيا امد...اول اين نوزاد به خاطر رنگ پوست سفيد و زياد تپ ومپل بود اسم يوسف گذاشت ...بعد اسم تغيير کرد...روزها مي گذشت اين يوسف يا همان صليب نقره اي...توي يک خانواده معرفه اين صليب ما بدنيا امدان يوسف ما بچگي اش دوست داشت ..چون همه چيزي پاک بودند و دوست داشتني...ان توي کوچکي هم ادم چه خوب وبد دوست داشت...ان خيلي دوست داشت هم چيز مثل ان زمان باقي بماندوبزرگ نشود...تنها به خاطر بزرگ مي شد که بايد بزرگ مي شد...وهرچي بزرگ تر مي شد مي ديد ادم ويکجور ديگري وتازه با خدا خودش بيشتر اشنا مي شد...خدايي که وقتي بچگي مي دونست هر وقت مامانش اذيت کند بهش مي گفت خدا دوست ندار...ارام بود با ساکت وخجالتي...يک محل بود ويک يوسف که به خاطر خجالتي بوده انش وسادگي بچه محل سعي مي کردند اذيت کند...ولي ان هميشه سعي مي کرد بي تفاوت باش...ان از بچگي هر وقت دلش مي گرفت با خدايش درد دل می کرد و دفترچه دردل هميشه زير تخت خود مخفي مي کرد...يوسف بايد بزرگ مي شد ...مجبور بود بزرگ شد و وقت مدرسه بودبايد می رفت تا بزرگ شود ويک جور از بچگي در بيايد ولي هنوز ان چيزها که توي کودکي توي دلش مي خواست برسه هم نرسيدبود.. یوسف ورفت پشت ميز چوبي نشست و بزرگ شد...بزرگ شد والان دانشجو هست ولی حالا یوسف ما خسته شده ازهم چیزی از نامرده ها خسته شده...ازدست بعضی خسته شده...خدا چرا همیشه این اتفاق برای اون باید بیافتد مگر ان چکار کرده...که همیشه توی روزگار کسی می خواهد اذیت کند چرا یکبارهم خدا به این یوسف ما کمک نمی کنی...روزهای زیاد یادم که غصه کم بود ولی روزهای زیاد یادم روزگار قهر واشتی باعت می شد خنده بر لبای ان قدغن بش ان با یوسف شرط صداقت می بست و ولی همیشه کلمه صداقت لجن مال می کرد...خدا یادت من چیه از تو خواست تحمل...پس چرا ندادحال امد همون جا ایستم که ازتفاضا کمک کرد وقول می دهم که قلب دیگه به کسی قلب ندهم ..خدای یاد هست ولی حیف از وقت گذلشت و برای او انسانیت صبحت کردم...بعض گرفتم چرا باران قطره جاری نمیشه...دلم از بس سفید ازکسی کنیه ندارم چرا تو خدا یک خواست براورده نکردانقدر بعض گلوم گرفت که من بدون باران هم از دارم ازعضه می میرم... صلیب نقره ای به خداوند سوگند از همان روزی که آمدي ، مي دانستم تا آمده اي تا کاخ روياهايم را اينچنين ويرانه کنی زيرا قبل از آمدنت جغدی بر بام خانه ام نشست و با ناله غريبش مژده آمدنت را به من خبر داد |+| نوشته شده توسط silvercross در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 و ساعت 5:16 |
|


